توضیحات
نویسنده : مصطفی مستور
نشر :چشمه
چاب بیست و چهارم
جلددر بار آسیب دیده
786002 296849
ناشر ادبیات
خانواده ی فرهنگی چشمه
داستان فارسی
دقیقه ای به وضعیتی که در آن گرفتار شده بود، فکر کرد. به نظرش رسید میلیون ها قاتل حرفه ای
بر تک تک سلول های خونی اش سوار شده اند و در سرتاسر قلمرو بدنش تاخت و تاز میکنند.
فکر کرد وسط تماشای فیلم مهیجی در سینما با احترام به او می گویند از سینما بزند
بیرون احساس کرد درست وقتی که فکر میکرده زندگی برای او به بهترین حالتش
رسیده است باید از همه ی چیزهایی که برای به دست آوردنشان جنگیده بود، از همه ی
چیزهایی که عمیقا دوست می داشت – زنش دخترهایش شغلش خانه اش موقعیتش
دست بردارد. حس کرد کسی که نمی دانست کیست یا چیست ناگهان از او میخواهد
بازی را رها کند؛ آن هم دقیقا زمانی که او دارد به بهترین شکل ممکن بازی میکند. برای
اولین بار احساس کرد دارد چیزی را از دست می دهد که همیشه فکر میکرد تنها متعلق
به خودش بوده .است حس کرد در بازی نابرابری فریب خورده .است مثل کودکی بود که
ناگهان اسباب بازی اش را از او گرفته باشند. دلش خواست بزند زیر گریه دلش خواست
جیغ بکشد اعتراض کند، التماس کند، فحش بدهد. دلش خواست برود وسط خیابان
و رو به جایی که نمی دانست کجاست فریاد بزند از جون من چی میخواهید؟


دیدگاه کاربران
افزودن نظر جدید